تاريخ خبر: پنجشنبه 14 آبان 1388 -- 17ذی القعده 1430 -- 5 نوامبر 2009 -- شماره 24609پنجشنبه 14 آبان 1388 -- 17ذی القعده 1430 -- 5 نوامبر 2009 -- شماره 24609

عكس اتاق نايب
‏علي الله سليمي

در را كه باز كردم، باد سردي به صورتم خورد و بدنم مورمور شد. كريم و حسن، شال و كلاه كرده بودند. صداي باز شدن در را كه شنيدند، برگشتند. فقط چشم‌ها و دماغشان از كلاه بيرون بود.

گفتم: «بياييد تو هوا سرد است.»

كريم گفت: «زودباش برو لباس‌هايت را بپوش؛ بچه‌ها سركوچه منتظرند.»

گفتم: «شما بياييد تو، من آن‌ها را صدا مي‌كنم.»

حسين گلوله برفي را در دست‌هايش فشرد، آن را به سمتي پرت كرد و گفت: «زود باش! امروز شانس آورد‌ه‌ايم؛ نايب رفته شهر بايد كار را يكسره كنيم.»

كريم گفت: «ما، سركوچه منتظريم. تندي بيا.»

برگشت به طرف سركوچه و حسين هم پشت سرش راه افتاد.

به طرف اتاق دويدم. لباسهايم را پوشيدم. كلاه و دستكش‌هايم را برداشتم و به كوچه دويدم. سركوچه، حسين و كريم و چند نفر ديگر كه همگي شال و كلاه كرده بودند ايستاده بودند. كريم و حسين تا مرا ديدند، راه افتادند؛ بچه‌ها هم پشت سر آنها، با عجله دويدم و خودم را به آن طرف رساندم.

حسين گفت: «حسن درويش اگر كنار بيايد، كار تمام است.»

كريم تا اسم حسن درويش را شنيد ايستاد و گفت: «من با حسن درويش قهرم.» و به من اشاره كرد و گفت: «اگر شما بگوييد قبول مي‌كنم. ما سركوچه نايب منتظر مي‌مانيم.»

به قاسم اشاره كردم و دوتايي برگشتيم. چند قدم كه رفتيم قاسم گفت: «از كجا معلوم كه حسن درويش قبول كند.»

گفتم: «حسن درويش حرف مرا زمين نمي‌اندازد.»

حسن درويش از ما بزرگتر بود و بيشتر به خانه نايب رفت و آمد مي‌كرد. از وقتي كه زن و بچه نايب به خانه پسر بزرگش در شهر رفته بودند و نايب تنها مانده بود، حسن درويش مي‌رفت برايش خريد مي‌كرد. گاهي هم اتاق‌ها و اصطبل خانه اربابي را كه حالا نايب در آنجا بود تميز مي‌كرد. نايب هم از شهر برايش لباس و كفش مي‌خريد و مي‌آورد.

از سرپيچ كوچه كه گذشتيم، قاسم گفت: «حالا كليدهاي اتاق نايب دست حسن درويش است؟»گفتم: «نه، ولي حسن درويش بلد است از سوراخ سنبه‌هاي خانه اربابي برود تو.»

قاسم گفت: «كاش يك شب حسن درويش را مي‌برديم خانه آقا معلم، آن موقع خودش داوطلب مي‌شد.»

گفتم: «خانه آقا معلم نيامده، مسجد كه بوده. مگر حرف‌هاي حاجي فياض را نشنيده.»

قاسم گفت: «راستي من آن شب نبودم. تو آن شب آن جا بودي...»

برگشتم روبروي قاسم ايستادم. دست‌كش‌هايم را درآوردم. دست‌هايم را كه از سردي قرمز شده بود جلوي دهانم گرفتم و چند بار «ها»كردم.

گفتم: «حاجي فياض آن شب گفت: در شأن هيچ مسلماني نيست كه به در و ديوار اتاقش عكس يك نفر خائن به مسلمان‌ها باشد.»

قاسم هم دست‌هايش را جلوي دهانش گرفت و گفت: «آن شب نايب هم بود؟»

گفتم: «اگر هم بود، به روي خودش نياورد.»

قاسم گفت: «كريم مي‌گويد فقط عكس اتاق نايب مانده. آقا معلم هم گفته احتياط كنيد.»

آقا معلم به بچه‌ها گفته بود عكس‌هاي شاه را از روي ديوارها پايين بياورند و به جاي آن عكس قاب شده امام خميني را به آن‌ها مي‌داد. در بيشتر خانه‌ها عكس امام خميني بود. بچه‌ها تمام عكس‌هاي شاه را كه در خانه خود و فاميل‌هايشان بود به آقا معلم داده بودند؛ فقط يك عكس مانده بود؛ آن هم عكس اتاق نايب بود.

نايب با اين كار مخالف بود. براي همين همه اهل ده با او لج افتاده بودند. حتي حسن درويش هم پشت سرش بد مي‌گفت. در اين فكرها بودم كه قاسم زد به شانه‌ام:

ـ نگاه كن! حسن درويش آن جا ايستاده.

حسن درويش، رو به آفتاب، به ديوار كاهگلي کربلايي محمد تكيه داده بود؛ يك دستش را جلوي دهانش گرفته بود و با دست ديگر چيزي را از كف دستش بر مي‌داشت و دانه‌دانه به دهان مي‌انداخت.

جلوتر كه رفتيم، خنده‌ام گرفت. حسن، شلوار بزرگي به پا داشت. پاچه‌ها را تا كرده و كفش‌هايش لنگه به لنگه بود. ما را كه ديد، خنديد دستي را كه پر از كشمش بود، به طرف ما گرفت و تعارف كرد.

گفتم: «كشمش نوش جانت، كاري داريم كه فقط از دست تو بر مي‌آيد.»دهانش كه خالي شد، گفت: «مثلاً چه كاري؟»قاسم كه عقب‌تر ايستاده بود گفت: «ببين، ما تمام عكس‌هاي شاه را كنده‌ايم...»حسن درويش گفت: «حتماً فقط عكس اتاق نايب مانده.»

گفتم: «آره.» حسن درويش، يك مشت ديگر كشمش از جيب كتش درآورد و باز به ديوار تكيه داد و گفت: «فكرش را هم از كله‌تان بيرون كنيد! برويد دنبال كارهاي ديگر.»

جلوتر رفتم و گفتم: «ما مي‌خواستيم امروز كار را تمام كنيم؛ مگر نايب نرفته شهر؟» حسن درويش كه باز دست و دهانش به كار افتاده بود گفت: «گفتم كه فكرش را هم نكنيد.» برگشتيم و به سرعت از او دور شديم. صداي خنده حسن درويش را از پشت سر شنيدم. بيشتر لجم گرفت. توي راه ديگر حرف نزديم. با قدم‌هاي تند به طرف باغ اربابي مي‌رفتيم. به سركوچه نايب كه رسيديم، كريم و حسين و بچه‌هاي ديگر زير آفتاب ايستاده بودند و با هم حرف مي‌زدند. جلوتر كه رفتيم كريم پرسيد: «چي شد؟ نيامد؟»

گفتم: «بايد خودمان دست به كار شويم.»

يكي از بچه‌ها گفت: «ديوار باغ از آن پايين كوتاه‌تر است؛ مي‌توانيم برويم توي باغ. حتم؛ از آن جا يك راهي پيدا مي‌كنيم.»

گفتم: «من حاضرم بروم توي اتاق نايب.»كريم گفت: «مي‌دانستم حسن درويش از آن ترسوهاست.» يكي از بچه‌ها گفت: «اگر نمي‌گفتيم، ثابت نمي‌شد كه حسن درويش ترسو است.» كوچه خلوت بود. به طرف قسمتي از ديوار كه كوتاه‌تر از جاهاي ديگر بود رفتيم. يكي يكي از ديوار باغ بالا رفتيم و افتاديم توي باغ.

من كه رفتم توي باغ، كريم و حسين به طرف خانه اربابي مي‌رفتند. با عجله خودم را به آن‌ها رساندم. در باغ، برف زياد بود. هيچ‌جاي پايي روي برف نبود. از پشت درخت‌ها كه رد شديم، به خانه‌هاي اربابي رسيديم. كريم ايستاد. ما هم ايستاديم. بچه‌هاي ديگر هم به ما رسيدند. يكي از بچه‌ها گفت: «من مي‌دانم. اتاق نايب آن پشت است.»

و جلو افتاد. ما هم پشت سرش. به اتاق نايب كه رسيديم شوكه شديم. شيشه‌هاي اتاق نايب شكسته و خرده شيشه‌ها جلوي اتاق ريخته بود. قاب چوبي شكسته‌اي جلوي اتاق بود و جاي يك لگد كه به صورت عكس شاه خورده و آن را پاره كرده بود، ديده مي‌شد.

چند قطره خون هم روي عكس پاره و خيس شاه ديده مي‌شد. قطره‌هاي خون، رد پاهايي را كه از جلوي اتاق نايب دور شده بودند علامت‌گذاري كرده بود.ديگر حواسم به بچه‌ها نبود. دنبال رد پاها را گرفتم و به طرف درخت‌هايي رفتم كه به ديوار مي‌رسيد. هنوز به ديوار نرسيده بودم كه در وسط برف‌ها يك لنگه كفش خوني ديدم.

لنگه كفش از بغل پاره شده بود و خون توي آن يخ بسته بود. لنگه كفش به نظرم آشنا مي‌آمد. احساس كردم ساعتي قبل لنگه ديگرش را ديده‌ام.

codex17x

page29

PDF صفحات روزنامه

1
Text Box (double-click to edit)

Ettelaat International


Iran, Pakistan agree to increase parliamentary ties (09/02)

Iran keen to involve in economic projects in Bosnia (09/02)

Iran ready to transfer military tools, technology to regional states (09/02)

Iran creates national fund for energy projects (09/02)

20% uranium enrichment not against NPT (09/02)

Envoy confident about S-300 delivery to Iran (09/02)

Iran unveils first home made light plane (09/02)

Leader says Iran stands tall in face of threats (09/02)

Non-oil exports surpass $20b (09/02)

Middle East will determine fate of the world (09/02)

Iran's Bushehr N-plant running after 1 more test (09/02)

Iran starts 20% uranium enrichment (09/02)

Parliament backs Iran President decision over 20% enrichment (09/02)

Holiday Notice (09/02)

US filmfests to screen Iranian documentaries (08/02)

Iran ceases ties with British Museum (08/02)

Russia rejects sanctions on Iran's economy (08/02)

Sanctions not able to stop Iran's science (08/02)

Iran busts 7 people linked to foreign satellite networks (08/02)

Iran signs $10bn gas field deal with domestic firm (08/02)

حكمت و معرفت
يادداشت
فرم اشتراك
ettelaat newspaper روزنامه اطلاعات

آدرس: تهران. بلوار ميرداماد - خيابان نفت جنوبي

تلفن : 29999
22258022 : فاكس

Ettelaat Newspaper

Tehran Mirdamad Boulvard

Tel : 009821 29999

Fax : 009821 29999

email: ettelaat@ettelaat.com

سه شنبه 20بهمن 1388 ـ 24صفر1431 ـ 9فوریه 2010 ـ شماره 24686سه شنبه 20بهمن 1388 ـ 24صفر1431 ـ 9فوریه 2010 ـ شماره 24686
صفحات روزنامه را ورق بزنيد Latest Edition آخرين شماره

84 سال حضور مستمر در صحنه اطلاع رساني کشور

PDF صفحات نيازمنديها

PDF صفحات ضميمه

فرم سفارش كتاب
نسخه قديمي سايت
آرشيو روزنامه